سيد محمد باقر برقعى

289

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شيراز امروز « 1 » شهر من ، منزلگه من ، ديگر آن شيراز نيست * ديگر آن خلوتگه عشّاق و مهد راز نيست مردم پرشور و حالش را دگر ذوقى نماند * شاعر آزاده را طبع سخن‌پرداز نيست در كُه و دشت و چمن ، در باغ‌ها ، گلزارها * آن‌همه زيبايى و لطف و صفا و ناز نيست بلبل شوريده در گلشن ز غم در هاىوهوى * ديگرش در ناى محزون قدرت آواز نيست گرد شمع آتشين در محفل دلدادگان * بىخود اندر شعله‌ها پروانهء جانباز نيست دوستداران جوان را نيست حال و حوصله * زان كه بر آنان درِ عشق و سلامت باز نيست چشم مست دخترانش اشكبار و غم‌زده * دلبر شيراز ، ديگر آن بت طنّاز نيست هركه را بينى بود آشفته و ماتم‌زده * غم به هر دل جز به اندوه و محن انباز نيست هر طرف اشك يتيمى ، نوحهء شو مرده‌اى * آن قدر دل را بسوزاند كه جاى ساز نيست داغ دل ، مرگ عزيزان ، محنت آوارگان * با نشاط و شادمانى دمخور و دمساز نيست سرو قدّ نوجوانان تا بشد در زير خاك * ميل در باغ ارم ، كس را به سرو ناز نيست در چمن مرغان كنون دل‌مرده و افسرده‌اند * بيمشان ديگر ز جان از پنجهء شهباز نيست « ذرّه » پنهان گريه كن تا كس نداند درد تو * زان كه جز خونين سرشكت ديگرى غمّاز نيست زنجير آرزوها اى مرگ ! همّتى ، كه ز جان سير گشته‌ام * بازيچهء حوادث تقدير گشته‌ام دوران كودكى و جوانى به سر رسيد * ناكام و بىنصيب ، ز غم پير گشته‌ام مرغان به گردِ گلشن و گل صيد مىشوند * من از چه در قفس هدف تير گشته‌ام بال خيال و وهم ز پرواز بسته‌ام * بر پاى آرزوها زنجير گشته‌ام با يك كمند ، كشور دل‌ها گرفته‌ام * در ملك عشق ، شاه جهانگير گشته‌ام سلطان عشق در همه جا فاتح است و من * مغلوب عقل و بندى تدبير گشته‌ام

--> ( 1 ) - اين غزل را در روزهاى تلخ جنگ تحميلى سروده است .